محل تبلیغات شما pcast.ir محل تبلیغات شما یاوربلاگ
رمان المپیک عشق
17 / 06 / 1394
بازدید : 346
نظرات : دیدگاه
نویسنده : رضا سارانی
موضوعات :

------------------------------
جلوی پله های نمازخونه نشسته بودیم و داشتیم درباره ی سئوالای امتحان حرف می زدیم! من و آوا و روناک مثل همیشه جزو اولین ها بلند شدیمو ورقه ارو دادیم! امتحان سختی بود ولی خب ماسه تا از پسش براومدیم.
آوا: وای ایرسا اگه بدونی دیشب چقدر خوندم از بس می ترسیدم امتحانو خراب کنم!
من: آوا کتک دوست داری؟ آخه دوست نسبتا محترم عزیز! جنابعالی یه دور بخونی کل کتابو از حفظ می گی که ...!
آوا: یعنی من موندم این القابو از کجا درمیاری!
من: از همون .............
روناک که رفته بود دفتر چسب بگیره تا ماکتمون رو کامل کنیم رسیده بود بهمون همین که من خواستم جواب آوا رو بدم گفت: بچه ها بچه ها! یه خبری ...... ما .... ما ...!
من: د بگو دیگه برا چی نفس نفس می زنی؟
روناک: برو بینیم باو یه سر از دفتر دویدم اینجا!
آوا: حالا اون خبری که یه سر شمارو دونده اینجا چیه؟
روناک بلند و باهیجان گفت: اول شدیم!
من و آوا: نه؟
روناک: آره خانوم یوسفی همین الان بهم گفت! بعد پرید بغل من!
من: اه بیا پایین روناک! کمتر ببند.
روناک با تعجب اومد پایین و گفت: چی رو؟
من: خالی رو آخه مگه میشه ما اول شیم؟
روناک که از این حرفم خنده اش گرفته بود گفت: به خدا کم داری بعد روبه آوا گفت: میگم آوا عصری بیا به جای سالن رفتن اینو یه سر ببریم به روان پزشک نشون بدیم!
آوا هنوز تو شوک برنده شدنمون بود گفت: روناک راس می گی؟ به خدا اول شدیم؟
روناک: آخه دروغم کجا بود ای خدا چه گیری افتادیما!
من: از بس دروغ گفتی شدی عین چوپان دروغگو راست و دروغت مشخص نیس!
روناک: من چوپان دروغگوام دیگه؟ آره؟ باشه بشکنه این دست که نمگ نداره!
آوا که تازه از شوک اومده بود بیرون گفت: جمع کنین بینیم بابا! بذارین بریم پیش خانوم یوسفی از خودش بشنویم!
هفته ی قبل المپیاد زیست داده بودیم! المپیاد گروهی سه نفره بود بنابراین ما سه تا هم امتحان دادیم اما فکرشم نمی کردم اول شیم! باهم از روی پله ها بلند شدیم و با نهایت سرعت رفتیم طرف دفتر!
در دفتر که رسیدیم جفتشون ایستادن من: چتونه پس؟ بریم دیگه؟
روناک: ببین ایرسا خوشگله! قربونت برم .....
پریدم وسط حرفش وشمرده شمرده بهش گفتم: من. خر بشو. نیستم!
روناک: اه بی جنبه. ببین ماهارو که تحویل نمیگیره کار؛ کارخودته عزیزم!
من: آها مشکلتون اینه؟ خوب باشه من میرم و در دفترو زدم!
خانوم صابری پشت میز معاونت نشسته بود سلام کردمو اجازه گرفتمو عین یه دانش آموز مودب رفتم پیش خانوم یوسفی!
یوسفی: سلام سالاری کجایی دختر؟ خبر رسید که اول شدین؟
خندیدم و گفتم: خانوم مگه چیزی توی دهن روناک می مونه؟
یوسفی: اره بابا بی بی سی میاد پیش روناک خبر می گیره! تک خنده ای کردمو و گفتم: خانوم حالا راستی ما اول شدیم؟ از اونجایی که تو دفترچه ورودیش نوشته بود فک می کنم مرحله ی کشوری هم داره درسته؟
یوسفی: آره! فکر کنم هفته ی دیگه سه شنبه باید برید تهران!
من: نه؟ راست می گین؟
یوسفی: اره توی سایت المپیاد نوشته بود! روناک و آوا کجان؟
من: خانوم منو فرستادن پیش بلا، اگر موقعیت خوب بود خودشونم بیان! الانم دارن کلا موقعیت رو آنالیز می کنن!
یوسفی: باریکلا سیاست!
من: هی خانوم! می دونی منم که چه بچه ی ساده ی بی آزاریم!
یوسفی: برو سالاری برو هرکی ندونه من که می دونم تو زیر آی همه کاراتو می کنن!
داشتم می رفتم طرف در که برگشتم طرف خانوم یوسفی و گفتم: وای خانوم نگید جلوی خانوم صابری فکر می کنه من دختر بدی هستم!
صدای خانوم صابری هم دراومد با خنده گفت: سالاری! ما آدما رو میشناسیم خیر سرمون 35 سال تجربه داریما! می دونیم کی بده کی خوبه!
من: اره خانوم راس می گین! راستی 35 سال و 7 ماه و 49 روز ...
صابری: یه وقت کم نیاری دختر جون ...!
من: نه خانوم خیالتون راحت! خانوم صابری و یوسفی داشتن می خندیدن که از دفتر اومدم بیرون همزمان آوا شروع کرد به حرف و به شکل مسخره ی مثل زنا گفت: می بینی روناک تو رو خدا من اگه همچین شوخیایی با کادر محترم مدرسه می کردم در سه ثانیه شوت می شدم توی باغچه ی همسایه امون بعد اینو می بینی؟ هی بسوزه پدر پارتی مارتی!
من: برید گم شید پت و مت عزیز!
روناک: وای وای رفته به خانوم صابری می گه (بعد به تقلید من با لهجه گفت): آره خانوم راس می گین! راستی 35 سا و 7 ماه و 49 روز .... دآخه دختر تو از کجا سابقه ی کاری خانوم صابری رو از کجا می دونی؟
من: هی کجاشو دیدن من می دونم آوا خانوم دیروز بعد از مدرسه کتاب خوندن بعد حدودا 4 ساعت رفتن پشت کامپیوتر دنبال نمونه سئوال! بعد با آوین 3 دور ایکس باکس بازی کرده بعدم شام! آخر شبی هم یه دور روی زیست و فیزیک و ریاضی انداخته!
آوا با تعجب بهم نگاه می کرد: ایرسا؟
من: ببند دهنو میشه با این دهن باز پشه گرفت.
روناک: اه چندش! می زنمتا!
آوا: ایرسا تو از کجا می دونی؟
با شیطنت گفتم: دیگه دیگه! تازه تعداد بی اف های سپیده رو هم دارم! خواستم بگم که فکر کنین از من می تونین چیزی مخفی کنید! صرفا جهت اطلاع!
روناک: برو بابا!
من: اختیار دارین نظر لطفتونه!
آوا که انگار یهو یه چیزی یادش اومده باشه جیغ زد و گفت: المپیاد چی شد؟
دستمو گذاشتم جلوی دهنش و گفتم: دختره ی دیوونه اینجوری که فرابنفش می کشی، خانوم صابری میاد به یه ضرب شوتت می کنه توی خونه ی همسایه اتونا!
آوا: آخی! کاشکی بکنه بلکه آیدین یه محلی هم به ما بذاره!
من: آوا جدیدا خیلی منحرف شدیا! خجالت بکش دختر! من که منظورم با منزل آقای عابدین (فامیل آیدین) نبود دختر منظورم با همسایه اونوریون بود همون آقاهه که سیبیلاش قصابیه!
با این حرفم روناک زد زیر خنده و آوا با ناراحتی روشو ازم برگردوند! شونه ای بالا انداخته امو گفتم: بی جنبه!
بالاخره زنگ آخرهم با شوخی های بچه ها و آقای معین (دبیر ادبیات) تموم شد و زنگ خورد! با سرعت جت وسایلمو جمع کردمو و زدم بیرون!
آقای بهروزی با 405 نوک مدادیش روبه روی در مدرسه وایساده بود و ایرسام هم پشت نشسته بود و داشت از توی ماشین به من نگاه می کرد سریع از خیابون رد شدم و رفتم توی ماشین نششستم! بعد از سلام و احوال رسی با آقای بهروزی گفتم: پسره ی دیوونه اومده جلوی مدرسه دخترونه لبخند دختر کش می زنه! احمق خنگ دیوونه!
ایرسام: آبجی حالا چی شده مگه بده آدم طرفدار داشته باشه؟
من: خاک تو سرت نکنن! پسره ی بی جنبه یه بار دیگه اینجوری باشی خودت می دونی و تابوتت ..... بعد روبه آقای بهروزی کردمو و گفتم: آقای بهروزی می دونید راننده سرویس همکلاسیم فرنوش و توبیخ کردن؟
آقای بهروزی: چرا دخترم؟
من: نمیدونم ظاهرا سرو وضع

خوبی نداشته لطف کنید شما هم دفعه بعد این ایرسام خنگو با این سرو وضع نیارد تا مشکلی پیش نیاد باشه؟
بهروزی: چشم دخترم!
من: ممنون!
ایرسام به اعتراض گفت: سرو وضع من چشه؟ در ضمن ما مسلمونیم تابوت نداریم کفن داریم!
من: هیچی داداشی منم دوم دبیرستان باشم، خوشگلم باشم لباس مارکدارم بپوشم بعد به کلاهش اشاره کردمو و گفتم: ملت میریزن دنبالم مراعات کن! این دخترا جنبه ندارن!
ایرسام: اوکی از این به بعد با شلوار ورزشی آدیداس و تیشرت توی خونه ای و دمپایی میام دنبالت!
من: ایرسام؟
ایرسام: جونم؟
من: کمتر زر بزن!
توی همین دعوا کردنا و تو سرکله هم زدنا بودیم که آقای بهروزی با گفتن (رسیدیم) خیلی مودبانه شوتمون کرد بیرون از ماشین!
بعد از خداحافظی رفتیم داخل خونه!
پامونو که توی خونه گذاشتیم ایرسام گفت: به به چه بوی خوبی! مامانم چی درست کرده؟و راهشو به طرف آشپزخونه کج کرد! به اینکه اینقدر راحت می تونست احساساتشو بروز بده حسودیم می شد! مستقیم رفتم طبقه بالا و توی اتاقم لباسامو عوض کردمو و اومدم پایین توی آشپزخونه!

مامانم به طعنه به من گفت: سلام مامان خوبی؟ گشنمه!
من: از اینکه نمی تونم ابراز احساسات کنم عذر می خوام ایرسام جای منم پر می کنه!مامان جان سلام خوبی؟
مامان: الحق که دختر باباتی!
من: اختیار دارین!
بابا هم پنج دقیقه بعد اومد سرمیز غذا! با گفتن خسته نباشید و کشیدن غذا خوردنمون شروع شد! وسط غذا بودیم که یادم اومد اول شدنمونو نگفتم! پاک یادم رفته بود!
من: می خوام یه خبر خوشحال کننده بهتون بدم!
ایرسام: بگو. تا بعد منم یه خبر دیگه رو بگم!
من: ما توی المپیاد زیست توی استان اول شدیم!
ایرسام: جدی؟ یعنی شما هم رفتین قاطیه المپیادیا؟
من: اوهوم!
بابا که معلوم بود خوشحال شده گفت: آفرین! من که گفتم می تونی! خیلی خوبه!
من: خوب ببینید مسئله اینجاست که باید برای مرحله ی کشوری بریم تهران!
بابا: خوب برو! ن که بار اولت هس بدون ما جایی میری!
من: نه بار اولم نیس ولی ایندفعه واسه المپیاده نه مسابقه ی والیبال که ....!
مامانم که تا حالا چیزی نگفته بود گفت: کیا دیگه هستن؟
من: منو و آوا و وروناکیم!
مامان: خیلیم خوبه آفرین!
بابا: حالا کی می خوان ببرنتون؟
من: سه شنبه هفته بعد!
ایرسام: اا؟ أ. أ. منم که سه شنبه فته بعد می خوام برم تهران!
من: جدی که نمی گی؟
ایرسام: چرا جدی نه من و آروینم باید برای مسابقه ی فوتبال بریم!
من: ایول!
بعد از غذا رفتم توی اتاقمو یه ذره درس خوندم تا هفته ی بعد همش باید تست میزدم! به آوا و روناکم گفتم مثل آدمیزاد درس بخونن!
یک هفته خیلی خیلی زود گذشت! امروز یکشنبه اس و من و آوا و روناک روی یه مسئله کار می کنیم!
توی کتابخونه نشسته بودیم که یه دختر که بهش می خورد سال پایینی باشه اومد توی کتابخونه انگار دنبال کسی می گشت! اومد کنار آوا و گفت: ببخشید شما ایرسا سالاری میشناسید؟

آوا: بله میشناسیم ایناها اینی که اینقد زشته؛ خودشه و به من اشاره کرد.

رسمی گفتم: چه کاری از دستم برمیاد؟
دختره: خانوم یوسفی باهاتون کار داشت!
من: ممنونم میرم پیشش!
دختره که رفت روناک ادای منو درآورد و گفت: چه کاری از دستم برمیاد! آخه ایرسا من واقعا موندم توش! مدیر هتلی یا مدیر عامل یا خانوم دکتر یا مهندس یا توی دفترت نشستی که اینجوری با مردم حرف میزنی؟
من: ترک عادت موجب مرض است!
روناک: آخه دختره خشکش برد وقتی اونطوری رسمی بهش گفتی بیا و یه ذره صمیمی تر با ملت حرف بزن!
من: حوصله ی پند و اندرز ندارم!
آوا: بریم دیگه چقد بحث می کنین ×!
من: بریم!
کتابخونه طبقه دوم بود به خاطر همینم مجبور شدیم 38 تا پله رو بیایم پایین!
رفتم پیش خانوم یوسفی گفتم: خانوم فرستاده بودین دنبالم؟
یوسفی: آره ایرسا بدوبرو آوا و روناکم بیار!
من: صبر کنین پشت درن!
رفتمو و آوا و روناک رو هم صدا کرم و آوردم!
روناک و آوا باهم سلام کردنو و منتظر بودن که یوسفی شروع کنه!

یوسفی: ببینید بچه همونطوری که می دونید پی فردا باید برید تهران ولی به خاطر اینکه مشکلی برای سرویسا پیش اومده شما و 5 تا پسر دیگه باهم میرید.
هرسه تامون باهم: نه ؟؟؟؟
یوسفی: اره. ظاهرا دونفرشون فوتبالیستن و سه تاشونم مثل خودتون توی همین المپیاد اول شدن!
روناک: یعنی ما اول نشدیم؟
یوسفی: چرا شما هم اول شدید!
روناک: مگه ممکنه اخه؟
آوا: روناک تو چه جوری المپیاد دادی دختر؟ اونا توی پسرا اول شدن و ما توی دخترا!درسته؟
یوسفی: آره و نکته جالب اینه که هر دوتون یه امتیاز داشتین بنابراین هردوتون رو می فرستن!
من: اوکی ملتفط شدیم خوب حالا نکته قابل توجه این وسط چیه؟
یوسفی: اینه که خانومای محترم یه خورده بیش از سطح ایده آل شیطونید! که تکلیفش باید مشخص بشه و این که شما باید اول بشید درسته؟
آوا: اول شدنو خوب اومدین ولی تکلیف این شیطونی رو مشخص می کنیم مثلا خانوم به اندازه ی توی مدرسه شیطونی کنیم کافیه؟
یوسفی: عابدی من که می دونم تو کل اون مینی بوس رو نابود می کنی که! مگه شیطنت های تو حد ومرزم دارن؟
با این حرفش همه خندیدیم! آوا گفت: خانوم ما کی؟ دختر به این خوبی، خشگلی؛ المپیادی! «المپیادی» رو با یه لحن تاکیدی گفت!
همه خندیدیم یوسفی: خلاصه مواظب باشید که کنترل شده باشه شیطونیاتون باشه؟
من: خانوم ظاهرا اون دوتا فوتبالیست عزیز آشنان!

یوسفی: جدا؟
من: آره! یکی داداش منه یکیشم داداش اینه! و به آوا اشاره کردم!
آوا: جدا؟ پس چرا آروین به من نگفت؟
شونه ای با بی قیدی بالا انداختم که نشون می داد من نمیدونم! و با رفتن خاونم یوسفی ماهم رفتیم طرف کلاس خودمون!
آوا: ایرسا واقعا ایرسام و آروینم هستن؟Roman98.com
من: ایرسام اینطوری گفت ولی من باور نکردم ظاهرا که هستن!
روناک: اه بد شد که!
من: چطور؟
روناک: سه تا پسر دیگه هم هستن! خواستیم یکم مخ بزنیم ولی باوجود این سرخرا نمیشه دیگه 1
من: کی مخ بزنه. اونم تو!
آوابا شیطنت گفت: اونی که اینجا مشخصه توانایی مخ زدن نداره فقط یه نفر و هردو به من نگاه کردن!
من: آخه مرد جماعت ارزش داره وقت بذاری روش؟
آوا: روباهه دستش به انگور نمیرسید می گفت وای چه بو گندی!
من: فرست (برای اولین بار) ضرب المثل و کج نکن سیکند (دوم) من روباهم دیگه؟ آره؟
آوا: نه بابا کی اسم روباه آورد؟ کی؟
من: گذشته از شوخی! بچه ها برید آماده شید ما باید اول شیما!
مدرسه هم بدون هیچ اتفاق خاصی تموم شد! اون یه روزم گذشت و بالاخره روز رفتن ما رسید!
ایرسام: ایرسا بدو دیگه دختر! دیرمون شدا!
من: نترس داداشی اون آوا رو من میشناسم اینقد آروین رو معطل می کنه تا مینی بوس برسه تهران!
ایرسام: باشه باشه تو بجمب! اصلا آوا هیچی روناک اونجا تنهاس! سه تا پسر دیگه هم هستن و بعد با یه عصبانیت مصنوعی گفت: به من نگفته بودی با پسرا می رید!
من: خوبه خوبه! زیر اون دیگه غیرت و خاموش کن سر نره / 88
ایرسام: دستت درد نکنه واقعا هی پشت سر هم بزن توی پر منا! خجالتم نکش باشه؟
من: باشه! حالا بریم من آمادم

مثل همیشه آقای بهروز دم در حیاط منتظر من بود ایرسام سلام کرد و نشست منم بعد ازسلام کردن نشستم کنارش! تا دم محل جمع شدن بچه ها فتیم. آقای بهروزی خداحافظی کرد و رفت! روناک دوید طرفمو گفت: عوضی بیشعور خر! چقد دیر کردی!
با چشم به ایرسام اشاره کردم که روناک دریک حرکت ناشیانه دستشو گذاشت روی دهنش! با دست زدم به پیشونیم! که شلیک خنده ی ایرسام رفت هوا!
ایرسام: راحت باشید روناک خانوم فقط یه چن تا هم به من یاد بدید در مواقع ضروری لازمم میشه و بعد با خنده رفت!
روناک: ایرسا خفت می کنم! دیوونه چرا نگفتی اون داداشتم اینجاس؟
من: گفتم که تو گیرنده ی فرکانسیت ضعیفه به من چه؟
روناک انگار یه چیزی یادش اومده باشه گفت: وای! ایرسا، اگه ببینیشون! وای خدا چقدر خوشگلن! ای خدا من باید مخ یکیشونو بزنم!
من: چی میگی تو؟
روناک: اونا ها اوناهاشون اونور نگاه کن!
من: چیو؟ وای روناک درست بگو بفهمم!
روناک سرمو گرفت و چرخوند به یه طرف! دقیقا از اون طرف دوتا پسر خیلی خوش قیافه و خوش تیپ میومدن اینطرف! سریع رومو برگردوندم و رفتم نشستم روی صندلی نزدیک اونجا!
روناک: ایرسا دارن میان اینجا!
من: به من چه؟
همون موقع یه صدای مردونه گفت: سلام خانوما!
روناک: سلام!
همون پسره: شما همون خانومای سال سومی هستین که قراره برای المپیاد برین تهران؟
من: بله! خیلی عجیبیم؟
پسره: خیر! ما مشتاق بودیم شما رو ببینیم!
من: خوب حالا روئت شدیم که!
پسر کناریش: بله! من پاشا فرهمند هستم و اینم دوستم تیرداد دادگستر!
من: این یعنی ماهم خودمونو معرفی کنیم؟
پسره تک خنده ای کرد و گفت: ای تو همچین مایه هایی!
روناک نذاشت من دیگه حرفی بزنم؛ خودش پرید وسط حرفمو گفت: من روناک فرشادی و اینم دوستم ایرسا سالاری!
پاشا: از دیدنتون خوشوقتم!
روناک: منم همینطور!
من .. من بیش از حد (منم همینطور)
روناک: ایرسا!
پاشا: پس. خداحافظ .miss سالاری .farshadi و (پس خداحافظ. خانوم فرشادی و سالاری)
من: به سلامت!
بالاخره آوا و آروینم اومدن!
آوااومد طرف ما آروین هم با یه سلام و احوال پرسی با ما رفت طرف ایرسام!
آوا: سلام این دوتا فرشته از کجا اومدن؟ و با چشم به طرف تیرداد و پاشا اشاره کرد.
به طعنه بهش گفتم قراره با این دوتا فرشته همسفر شی!
آوا: جدا؟ پس نونم تو روغنه!
روناک: آوا نمیدونی چقدرم با ادبن!
آوا: اسمشونو هم فهمیدین؟
روناک: خودشون اومدن خودشونو معرفی کردن!
آوا: واقعا؟
من: خودشون اومدن خودشونو به ما انداختن! اینو که گفتم باهم دیگه بلند گفتن: ایرسا؟
من: ها؟ چتونه راس می گم خو!
ایرسام و آروین از صدای روناک و آوا برگشتن طرفمون و ایرسام با سر پرسید چی شده؟ منم با دست گفتم هیچی! بالاخره خانوم فروغی سرپرست ما و آقای سمیعی برای پسرا هم اومدن و ما سوارمینی بوس شدیم!
ایرسام و آروین برای اینکه با بچه های تیمشون باشن باید شیراز پیاده می شدن بخاطر همینم راننده گفت که شب شیراز میمونیم!
شیراز که رسیدیم خانوم فروغی و آقای سمیعی اول رفتن طرف خوابگاه پسرا! تا ایرسام و آروین رو پیاده کنن! در خوابگاه که رسیدیم، ایرسام اومدپیشم منم بلند شدم، گونه امو بوسید و بغلم کرد یکی از همون پسرا که فک کنم تیرداد بود گفت: آی آی خانواده اینجا نشسته ها!
خندیدم چه فکری پیش خودش می کرد! آروینم آوا رو بغل کرد و بوسید! زدم پشت کمر ایرسامو گفتم: د برو دیگه! بلکه اتوبوس خلوت شه!
ایرسام با گفتن کلمه بی احساس از مینی بوس پیاده شد و آروینم دنبالش رفت! موقع نشستن روبه تیرداد گفتم: اولا من خانواده نمی بینم ثانیا خانواده هم باشه مشکلی نیس خواهر برادرا همیشه می تونن ابراز احساسات کنن!
تیرداد ابروهاشو باالا انداخت و گفت: که اینطور! حالا شما با داداشت! ایشونم با داداششون؟
پوزخند زدموو گفتم: آروین برادر آواست! صرفا جهت اطلاعات عمومی!
آخی حسابی حالشو گرفتم بچه پررو!
بعد از رسوندن آروین و ایرسام آقای سمیعی دست به کار شد تا برای ما جای خواب درست کنه!
همچین می گم جای خواب انگار می خواد خوابگاه بسازه در هرصورت! شب هم توی یکی از خوابگاه گذروندیم و صبح ساعت 5 حرکت کردیم! و فردا صبحش رسیدیم تهران.
از مینی بوس پیاده شدم و یه کشو قوسی به خودم دادم! پاشا و تیرداد وآوا و روناک صمیمی شده بودن! ولی من نه!
آوا: روناک بیا کمکم ساکم سنگینه!
همون موقع پاشا اومدو ساکشو گرفت و گفتت: من می برم!
آوا: زحمت میشه!
پاشا: نه بابا چه زحمتی؟
خانوم فروغی هم یه چشم غره به آوا رفت و از ماشین پیاده شد.
آقای سمیعی با پسرا رفتن داخل تا کارای اداری انجام بدنو و حضوری بزنن!
دوتا ساختمون بزرگ دو طرف محوطه بود و ضاهرا یکیش خوابگاه پسرونه و یکیش دخترونه بود اما محوطه مشترک بود.
فروغی: دخترا حواستون باشه اینا نتونستن کارای ساختمون رو جور کنن مجبور شدن خوابگاه دخترا و پسرا رو کنار هم بگیرن از همین الان بگم نباید موردی ببینم فروغی دبیر مدرسه ی دیگه ای بود که از طرف اداره به عنوان سرپرستمون انتخاب شد هرچی هم رفتیم اداره تا بتونیم با خانم یوسفی به عنوان سرپرست بیایم نتیجه نداد!

روناک و آوا محو تماشای ساختمونا شدن! بهشون اشاره کردم بیان ساکاشونو ببرن! توی این مدت فقط یه علامت سئوال توی کله ام بود که تا حالا کسی نتونسته بود بهش جواب بده! اینکه باید یه تیم سه نفره برای امتحان بیاد ولی پسرا دونفر بودن!

روناک: ببینین تیرداد داره میاد / 31

من: آقا تیرداد!

روناک ادامو درآورد و گفت: آقا تیرداد!

همون لحظه تیرداد رسید پیش ما و گفت: بله روناک خانوم بامن کاری داشتین؟

قیافه ی روناک دیدنی بود، که باعث شد من و آوا بخندیم!

آوا: کارا انجام شد تیرداد آقا؟

پاشا هم رسیده بود کنار ما گفت: بله انجام شد بفرمایید اون قسمت خوابگاه خانوماس

تصمیم گرفتم سئوال مو بپرسم به جهنم! یا جواب میدن یا نمیدن! داشتیم می رفتیم که برگشتم گفتم: آقای فرهمند؟

پاشا سرشو برگردوند طرف من و با خنده گفت: من پاشام سختتونه یه آقا بچسبونین بهش!

من: پس فرهمند نیستین.

خندید و گفت: چرا هستم ولی دوست ندارم به فامیل صدام کنن!

من: خوب آقا پاشا می تونید به سئوال من جواب بدید؟

پاشا که معلومه تعجب کرده بود گفت: اگه بتونم حتما!

من: ببینید! مگه شما دونفری امتحان دادید؟

پاشا منظورمو گرفت و خندید!

پاشا: در عوض جواب دادن یه چیزی ازتون می خوام!

من: چی؟

پاشا: منو به اسم کوچیک صدا بزنید تیرداد هم همونموقع رسید و گفت: منم همینطور.

من: نمیشه که!

تیرداد: خوبم میشه ببنید دوستاتون چه راحت می گن!

من: نمیتونم!

پاشا: رو حساب برادری بگید!

من: خوب حالا جواب منو بدید!

تیرداد: چه جوابی؟

پاشا: این یعنی دیگه ما داداش شماییم درست؟

من: همچین حرفی نزدم!

پاشا ابروهاشو انداخت بالا و گفت: نچ نشد!



من: آقا پاشا؟

پاشا: اهان حالا شد!

تیرداد: منم موخوام!

من: چی می گی تو؟

تیرداد: اه چه خواهر خشنی!

من: خوب چی بگم؟

تیرداد: همونی که به پاشا گفتین!

من: دارین مسخره ام می کنین نه؟ اصلا نخواستم بابا 1 و برگشتم اینا چه دیوونه هایی هستنا!

تیرداد: ایرسا؟

برگشتمو با تعجب گفتم: چی؟

تیرداد: خوب مگه داداش نمیتونه خواهرشو صدا کنه؟

پاشا: جواب سئوالتو نخواستی؟

من: چرا ولی کو پاسخ دهنده.

تیرداد: پس منو پاشا اینجا هویجیم؟

من: نه شلغمین!

پاشا: ایول!

من: ایول چی؟

پاشا: هیچی. من و تیرداد و امیر باهم امتحان دادیم! حالا هم که می بینید دونفریم واسه اینه که امیر خودش تهرانه! لازم نیس با مینی بوس بیاد! به زودی میاد!

من: امیر؟

تیرداد: هی روزگار بیا این امیر در نبودشم بیشتر از ما شانس داره! صب تا حالا داریم می گیم مارو به اسم کوچیک صدا بزن! هی پسوند و پیشوند آقا میچسبونه به اسممون! این پارسا هنوز نیومده راحته!

من: پارسا.

تیرداد: بیا دیدی؟

من: اه من که نفهمیم بابا!

پاشا: ایرسا ببین! امیر پارسا راد! دوست صمیمی منو تیرداد! ملتفط؟

من: اره فهمیدم .ممنون!

پاشا: خواهش

روبه تیرداد کردمو گفتم: خوب من نمیشناختمش که! درضمن شما فقط گفتین امیر واسه همین منم گفتم امیر! فعلا روز خوش!

و برگشتم طرف بچه ها! خانوم فروغی و آقای سمیعی نبودن وگرنه کلمو می کندن خوب که گفت مواظب باشین با پسرا گرم نگیرینا! به این فکرم خندیدم که آوا و روناک عصبانی بهم نگاه کردن!

من: چتونه شما؟

آوا: به چی می خندیدی؟

من: چته آوا؟

آوا: هیچی! و به حالت قهر رفت! روناک پیشم بود ولی حرفی نزد! با هم رفتیم توی خوابگاه توی اتاقی که برامون بود مستقر شدیم!

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

ایرسا:

دور یکی از میزا نشسته بودیم که روناک پیشنهاد داد بازی کنیم!

من: روناک چی میگی خجالت بکش الان توی محوطه ایما! تو اتاق نیستیم که جنابعای بندری بزنی!

آوا: ایرسا که همیشه مخالفه بیاین جرات و حقیقت بازی کنیم! خلاصه اینقدر اصرار کردن تامنم قبول کردم! روناک بطری دلستری رو که خورده بود برداشت و روی میز چرخوند! نوبت اول افتاد به آوا!

من: جرات یا حقیقت؟

آوا: حقیقت!

من: چرا اونروزی که من با تیرداد و پاش، احرف زدم ناراحت شدی؟

آوا: یه چیز دیگه بپرس!

من: د نشد جر زنی نداشتیم.

آوا: سوء تفاهم شد.
من: من نباید بدونم چه سوء تفاهمی بوده؟
آوا: اگه بگم مسخره ام می کنی!
باتحکم گفتم: نمی کنم!
آوا: دروغ نگیا!
با جدیت نگاش کردمو و گفتم: من کی تاحالا بهت دروغ گفتم؟
آوا: هیچوقت! ببین من احساس می کنم پاشا رو دوست دارم!
از تعجب شاخ درآوردم ولی اونقد بی تفاوت نشون دادم که اوا متعجب گفت: می دونستی؟
من: اهوم!
روناک: حالا که بحث این شد بذارید منم بگم! منم احساس مس کنم تیردادو ...... چه جوری بگم! ........
من: بچه ها شما فقط وابسته شدید خواهش می کنم خودتون گول نزنید، من مسخره اتون نمی کنم این توی حرکات رفتار و گفتارتون مشخصه ولی بذارید بهتون بگم هدف شما الان فقط و فقط دانشگاس می دونیدکه!
آوا: ولی ....
من: ولی و اما نداریم! من جفتتون رو میشناسم کمم باهاتون نبودم می تونم پیش بینی کنم الان تا فردا چیکارم میکنید! میدونید، سعی کنیدوابسته نشید ....
روناک: خوب حالا آوا باید بچرخونه!
آوا: بطری رو چرخوندو افتاد به من 1
آوا: جرئت یا حقیقت؟
از اونجا که معمولا آوا در دسر ساز نبود گفتم: جرئت!
آوا: خوب اممممممم باید بری شمارتو بدی به اون پسری که داره میاد!
من: عمرا!
روناک: پس ترسویی!
من: نیستم ولی همچین کاری نمی کنم!
روناک زد پشت آواگفت: ایول آواجونم چه سوژه ای دادی دستم واسه مسخره کردن ایرسا فدایی داری!!
آوا: ما اینیم دیگه!
------------------
می دونستم روناک واقعا از این سوژه استفاده می کرد به خاطر همین از لای دندونام گفتم: کاغذو خودکار بدین!
آوا: بفرمایید!
دستمو گذاشتم روی کاغذ طوری که اونا نبینن و الکی خودکار و توی هوا حرکت دادم مثلا دارم شماره می نویسم! کاغذ سفید و برداشتم خواستم برم که روناک گفت: آبجی ایرسا؟
با خشم برگشتم طرفش و گفتم: ها؟ چته؟
با خنده به کاغذ اشاره کرد و گفت: کلکت قدیمی بود فهمیدیم می خوای بپیچونی .لطف کن اون کاغذو بده من!
با عصبانیت کاغذو دادم بهش. روناک شماره ی منو از حفظ نوشت و گفت: بدو که سوژه داره میره!
شالمو درست کردمو رفتم جلو! نزدیک تر که شدم توی دلم حسابی از خجالت آوا خانوم با این پیشنهادش دراومد و یه چند تا لعنت بهش فرستادم! به اجبار گفت: عذر می خوام آقا؟
پسره روشو برگردوند طرفم .وای خیلی خیلی خوشگل بود! یه لحظه قلبم ریخت. به خودم مسلط شدمو و گفتم: می تونید به من کمک کنید؟
پسره: مثلا چی؟
من: مثلا اینکه یه نفرو از شرط بندی نجات بدین.
پسره: اون یه نفر کی هس؟
من: من!
پسره: خوب چکار کنم!
من: لطف کنید این تیکه کاغذو بگیرین دومتر جلوتر دست راستم بندازید سطل آشغال همین!
پسره کاغذوگرفت و نگاش کرد یهو شلیک خندش رفت هوا و گفت: آخه دختر خوب صحنه سازی نمیخواد که یه راست بیا شمارتو بهم بده بگو باهام دوست شو!
من: من غلط کنم همچین حرفی بزنم اصلا بدینش من نخواستم. میرم آوا رو خفه می کنم!
پسره زیرچشمی آوا و روناکو نگاه کرد و گفت: گفتی دومتر جلوتر دست راست دیگه؟
من: بله یه سطل زباله قرمز هس اگه کورنگی ندارین می بیننینش!
پسره: باشه ولی مدیون میشی!
من: من مدیون کسی نمیمونم! خداحافظ
پسره وایساد تا من برسم پیش روناک و آوا بعد رفت!
روناک: وای دختر چی تور کردی؟
آوا: این استعدادتو بروز نداده بودیا؟ همیشه مثبت اندیش بودی!
من: من غلط بکنم این استعدادا داشته باشم! تویکی رو هم به موقعش حالتو جا میارم!
++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
امیر پارسا:
اینم از اولین حادثه مسافرتمون اگه بچه ها بفهمن چه قدر می خندن همینطوری که داشتم می رفتم.! دست راست یه سطل زباله قرمز دیدم یاد حرف دختره افتادم رفتم کنار سطل زباله که شماره رو بندازم ولی یه حس عجیب مانع شد! شماره رو گرفتم تو دستمو رفتم قسمت پذیرش.
من: ببخشید می تونم بپرسم اتاق استان بوشهر کجاست؟
مردی که پشت میز پذیرش بودگفت: اسم و فامیلتون؟

من: امیر پارسا راد عضو تیم بوشهر!
در: راهرو سمت راست اتاقی که در قرمز داره!
اینجا چراهمه چیشون راست و قرمزه!
بدون سئوال دیگه ای رفتم طرف در قرمز که توی راهرو بود در زدمو درو بازکردم.
تیرداد روی تختش نشسته بود با پی اس پیش بازی می کرد و پاشا هم رو تخت بالایی داشت سئوال حل می کرد!
من: ملت عزیز ایران علیکم سلام!
پاشا سرشو از سئوالا بلند کرد و گفت: امیر اومدی؟
من: نه هنوز پشت درم!
تیردادم سرشو بلند کرد و گفت: نون بر عزیز سلام!
من: من کی نون تو رو بریدم خوش تیپ!
تیرداد: بگو کی نبریدی! وای به حالت دور برروناک بپلکی!
پاشا هم از روی تخت پرید پایین و گفت: دور آوا رو هم خط بکش!
من: یه جوری می گین انگار من همیشه دوست دختراتونو می دزدم!
تیرداد: نه نمی دزدی که یه راس ورشون می داری واسه خودت درضمن دوست دخترامون نیستن!
روی یکی از تختا نشستمو وگفتم: خفه بابا! من یه تار موی طرلانو به صدتا ازاینا نمیدم!درضمن اگه دوست دختراتون نیستن حتما خواهرای تازه به دنیا اومده تونن!
تیرداد: خیر مجنون عزیز! عشقمونن!
من: جمع کنین بینیم بابا! عشق وعاشقی بهتون نمیاد!
پاشا: پس فقط به تو میاد!
با تعجب برگشتمو و گفتم: پاشا توهم حالا تیرداد هیچی توهم پر شدی؟
پاشا: گم شو بینیم بابا! این چیه دستت؟
با دیدن تیکه کاغذی که توش شماره بود ناخوآگاه یه لبخند زدم: من هیچی بابا داشتم میومدم اینجا یه دختره اومد اینو بهم داد گفت که دوستام شرط بستنو اینا بی خیال بابا
تیرداد: نه چی چیو بی خیال؟ بشین تعریف کن بینم!
من: حوصله ندارم! ولم کنین بابا مثلا من تازه اومدما هرچی گفتم تو گوششون نرفت و مجبورم کردن تعریف کنم!
تیرداد: دروغ که نمیگی امیر؟
من: تیرداد ایندفعه دیگه واقعا میخوریشا و دستمو به حالت زدن بلند کردم.
پاشا: رنگ چشای دختره چه جوری بود؟
من: چه می دونم قهوه ای شکلاتی!
تیرداد: قیافش چی؟
من: گیردادینا؟
تیرداد: نه تو بگو مهمه!
من: پوست تقریبا سفید چشمای قهوه ای شکلاتی موهاشم احتمالا قهوه ای روشن البته ندیدما بینی کوچیک و لباشم .....
اصلا من چه می دونم بابا ولم کنین! و پتو رو کشیدم روم.
تیردادپتو رو از روم کشید و گفت: دیوونه این ایرسا بوده! بلند شدمو و گفتم: ایرسا دیگه کیه؟ تیرداد چی میگی؟
تیرداد: ایرسا و روناک و آوا همون سه تا دخترین که سال سومی بودنو با ما مساوی کردن!
من: خوب که چی؟
تیرداد: من موندم تو چطوری المپیاد دادی داداش! آخه ای مجنون عزیز! من روناک و دوست دارم اینم (و به پاشا اشاره کرد) اینم آوا رو منتها ایرسا از همشون شیطونتر و حاضر جواب تر و ضد پسر تر و در عین حال متین تره!
من: بازم خوب که چی؟
پاشا: یعنی همچین کاری از ایرسا بعیده! با اون اخلاقش من و تیرداد خودمونو کشتیم تا فقط اسم کوچیکمونو صدا بزنه! بعدش تازه یه پسوند آقا هم میچسبونه بهش!
من: اهان از اون لحاظ ولی خوب می دونید که دخترا وقتی منو می بینن پاک یادشون میره چی هس چی نیس فقط مهمه که با من باشن!
تیرداد: بابا اعتماد به نفس!
من: ول کنین می خوام بخوابم که قبل از اینجا یه دعوای حسابی کردم!
پاشا: با کی؟
همونطور با چشمای بسته جواب دادم: طبق معمول ... و خوابیدم!
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
روناک: ایرسا؟ پاشو آجی! می خوایم بریم برای افتتاحیه!
من: جدا؟
روناک: آره پاشو مثل اینکه عضو سوم پسرا هم اومده!
خیلی کنجکاو بودم این آقای امیر پارسا رو ببینم! البته صرفا جهت ارضای کنجکاوی. با سرعت از تخت پریدم بیرون و با گفتن الان آماده میشم دوییدم طرف دستشویی! صورتمو شستمو اومدم بیرون! روناک و اوا آماده بودن! فروغی هم که چشماش اتیش می ریخت! درواقع تاحالا دبیری نبوده که از من بدش بیاد و همیشه با معلما راحت بودم. اما این خانوم فروغی ... واقعا جزو عجایب بود که هیچ جوره با ما را نمیومد!
من: خانوم شما برید منم میام!
آوا: افتتاحیه توی سالن همین جاس!
من: می دونم که گفتم برید!
آوا: روناک؟ بریم؟
فروغی: بریم!
مانتو قهوه ای و مقنعه قهوه ای و یه شلوارکتونی قهوه ای روشن و یه کفش شکلاتی پوشیدم درکل تیپ قهوه ای زده بودم!
در اتاق و قفل کردم و از پله ها رفتم پایین! کلیدو به پذیرش که یه خانوم مسن مهربون بود سپردمو باعجله دوییدم طرف قسمتی که موقع اومدن دیده بودم که سالن اونجاست!
توی راهرو یه دیوار بود که به پشتش دید نداشتی با سرعت دوییدم که زودتر برسم به سالن و مراسم افتتاحییه دیر نشه تا غر غرهای خانوم فروغی رو تحمل نکنم! ولی همونموقع که از دیوار گذشتم با سرعت به یه چیز محکم برخوردم! سرمو گرفتم بالا کهدیدم همون پسریه که بهش شماره دادم (البته از روی اجبارو نباختن شرط بندی)! اونم کاملا تیپ قهوه ای زده بود. پسره ی چشم عسلی بیشعور ..
من: خوشتون میاد مردمو بندازین؟

پسره: تو هم مث که خیلی خوشت میاد خودتو بزنی به پسرا!
بلند شدم این داشت خیلی زیاده روی می کرد!
من: اولا خودت نه و خودتون دوما نه دیده و نشنیده درباره ی کسی قضاوت نکنین! من ایندفعه ندیده می گیرم ولی دفعه بعد باهاتون برخورد میشه!
وای اعصاب نمیذاره واسه آدم که!
دوییدم طرف سالن و پشت در سالن یه نفس عمیق کشیدم آروم درو بازکردم. و دنبال آوا و روناک گشتم بالاخره روی ردیف سوم ازآخر نشسته بودن! رفتم پیششون که یه صندلی خالی بین فروغی و آوا بود که مجبور شدم همونجا بشینم! به محض نشستنم خانوم فروغی گفت: سالاری کجا سرت گرم بود که دیر اومدی! باتعجب برگشتم طرف خانوم فروغی گفتم: چی می گید خانوم!
فروغی: بعدا کارت دارم!
همون لحظه گوشیم زنگ خورد و اسم مامان روی صفحه روشن و خاموش می شد!
روناک: اوه اوه خانم سعادت زنگ زدن؟
فروغی سریع برگشت و گفت: سعادت؟
من: آره مامانمه؟
فروغی: اسم کوچیکش چیه؟
من: طنین!
فروغی: تو دختر طنین سعادتی؟
من: آره چطور؟
فروغی: وای مامانت دوست صمیمی من بوده عزیزم و بعد منو بغل کرده!
اینم یه چیزیش میشه ها! نه به اون اخم و تخمش نه به این ابراز علاقه اش! تازه یادم اومد مامان داره زنگ میزنه! برداشتم و اروم گفتم: سلام مامان!
مامان: سلام ایرسا خوبی؟
من: ببخشید مامان الان توی سالن کنفرانسیم بعدا باهات تماس می گیرم خداحافظ!
مامان: باشه خداحافظ!
گوشیو گذاشتم و بعد از افتتاحیه و گفتن قوانین و نوع آزمونا و برنامه آزمونی از سالن اومدیم بیرون!
آقای سمیعی و پسرا اومدن طرفمون!
سمیعی: خانوم فروغی امیر هم رسید!
فروغی: جدا؟ خیلی خوبه!
سمیعی: امیر بیا!
همون پسری که بهش شماره داده بودم از پشت پاشا و تیرداد اومد بیرون و اومد جلوی خانوم فروغی و گفت: امیر پارسا راد هستم سال چهارم یا به عبارتی پیش دانشگاهی!رشته تجربی!
فروغی: بله ولی خیلی دیر رسیدید
امیرپارسا خندید و گفت: درست می فرمایین وللی خوب هنوز که به امتحانای آخری نرسیدیم حالا یه کاریش می کنم خانوم!
بچه پررو چه خودشیرینیم می کنه! هنوز امتحان شروع نشده این امیرخان حسابی جای خودشو داره باز می کنه!
اون لحظه دلم می خواست آوا رو با اون پیشنهاد مسخره اش خفه کنم! بدبخت شدم رفت!به هم تیمیمون شماره دادم وای! خدا عجب غلطی کردما! فک کردم پسره از استان دیگه ایه! حالا چه کنم؟
روناکو و آوا هم شاخ درآورده بودن!
پسرا که رفتن افتادم دنبال آوا و تادم در خوابگاه زدمش! بعدم رفتم طرف روناک و حال اونم جا آوردم! با این پیشنهاد مسخره اشون!
توی اتاق که رفتیم روناک یهو داد زد: بچه ها بیاید بعدا بریم یه جایی که پیدا کردم خیلی خوشگله!
من: باشه ولی بذار برای عصر که نزدیکای شب باشه!
آوا: تا ببینم!
امیرپارسا:
بچه ها این خانومه سرپرستشونه؟
تیرداد: آره حسابیم با ایرسا قاطی داره؟
من: توراه اومدن واسه افتتاحیه ایرسا اومد تو بغلم!
یهو دیدم پاشا و تیرداد هر دوتاشون سرشونو کردن بالا و با اخم نگام کردن!
من: چتونه شما؟ یهو عین عزراییل می شین؟
پاشا: امیر طرف ایرسا و آوا نمی پلکیا مفهوم!
تیرداد: روناک ... و
من: شما چتون شده؟ چی میگین؟
پاشا: امیر فقط بفهمم که کوچیک ترین چیزی شده خودت می دونیا ...
من: خوش به حالشون یه جفت بادیگارد متعصب استخدام کردن حالا یکی ندونه فکر میکنه من یه پسر دختر بازم که اینطوری می گین.
تیرداد: یعنی تو روی طرلان تعصبی نیستی؟
من: طرلان صاحب اختیاره هرچی دلش می خواد بپوشه! هرجا دوست داره بره.
تیرداد زیرلب گفت: بی غیرت!
من: به شوخی می گیرم تیرداد!
با تعجب برگشت طرفمو گفت: چی رو؟
من: همین که گفتی!
تیرداد: شنیدی؟
من: اوهوم!
پاشا: درهرصورت باید بگم ایرسا اونی نیس که تو فک می کنی!
من: شما دقیقا میشه بگید با طرلان چه مشکلی دارین؟
تیرداد: دقیقا مشکل من اینه که یه پسر 19 ساله چطوری واسه یه دختری که واقعا معلوم نیس ............... اه ولش کن!
با لحنی که مخلوطی از شک بود گفتم: معلوم نیس؟ چی؟ چرا حرفتو خوردی؟
پاشا: امیر بفهم تو از تهران اومدی بوشهر اونم فقط به خاطر یه دختر! قید خانواده اتو زدی، کارت، زندگیت .....
من: من اینجا راحتم! از زندگیمم راضیم!
پاشا: امیر بفهم پسر .......
تیرداد پرید وسط حرفشو گفت: پاشا!
من: بچه ها من برم یه دور بزنم اینجا!
تیرداد: کجا؟
من: نمیدونم خیلی وقته تهران نبودم پریروزم که اومدم یه راست رفتم هتل. اصلا بیاید باهم بریم!
تیرداد: من حرفی ندارم
پاشا: مشکلی نیست!
من: پس بریم!
 

به سمیعی گفتیم که میخوایم بریم بیرون اونم گفت که تا فردا که آزمونا شروع میشه برنامه ای نیست!

با تیرداد و پاشا زدیم بیرون!
اونقدر گشتیم که دیگه خسته و کوفته توی ماشین نشستیم، تیرداد هر لحظه مزه می پروند!
من: بچه ها برگردیدیم ساعت 9 شبه.
پاشا: درارو نبسته باشن خیلیه!
سوار شدیم و برگشتیم خوابگاه اما از شانسمون درارو بسته بودن!
تیرداد: چه شانس خال خالی ای داریم!
من: الان ترتیبشو می دم!
ا ز ماشین پیاده شدمو و رفتم طرف نگهبانی. یه مردپشت اتاقک نشسته بود و داشت با یه رادیو ور میرفت که بهش میخورد قدیمی باشه!
من: شب به خیر آقا!
مرد: شب به خیر پسرم؟ بفرما؟ کارت چیه؟
من: من از بچه های اردو هستم بیرون بودیم و دیر رسیدیم خوابگاه!
مرد با ظاهری متعجب گفت: دانش آموزی؟ و بعد به لباسای گرون و ماشینم نگاه انداخت خندیدمو و گفتم: بله هستم اینو بگیرید که برای خودتون یه رادیوی جدید بگیرید!
مرد که قانع نشده بود گفت: از همینجایی؟
من: همینجا.
مرد: تهرانی هستی؟
مونده بودم چی بگم! بگم بهرانیم ولی واسه یه دختر بلند شدم رفتم بوشهریا بگم برادرم که مرد منم پاشدم رفتم یه جای دیگه و خانواده امو ول کردم! ؟
من: من از بوشهرم حالا یه لطف بکنید درو باز کنید تا ما بریم داخل!
مرد: بفرما پسرم!
سوار ماشین شدم و رفتم داخل محوطه.
تیرداد: پسر چطوری راضیش کردی؟
من: مرد خوبی بود فقط گفت بهم نمیخوره دانش آموز باشم!
تیرداد: خوب به قیافه ی منم می خوره 24 سالم باشه!
من: اره خوب!
پیاده شدیم و رفتیم طرف خوابگاه که گوشیم زنگ خورد!
من: الو؟
طرلان: سلام عزیزم!
من: سلام عزیزم خوبی؟
طرلان: امیر حوصله ام سر رفته کی برمی گردی؟
من: من که الان کار دارم ولی خوب تا یه هفته ی دیگه حتما پیشتم.
طرلان یهو صداشو بلند کردو با عصبانیت گفت: یعنی چی؟ من تا یه هفته ی دیگه تنها باشم؟
اعصابم خورد شد و گفت: یعنی چی من کار دارم نمیتونم هر لحظه که تو اراده کنی بیام که!
طرلان: امیر تو عوض شدی! همش کار درس کار کار کار انگار نه انگار که منی هم هس اصلا خداحافظ و گوشیو قطع کرد بهش زنگ زدم که برنداشت آخرشم گوشیشو خاموش کرد! سرمو که بلند کرد دیدم توی حیاط پشتی خوابگام! یه جایی پر از درخت!رفتم جلوتر که یه صدای مردونه که داشت می خوند اومد! رفتم طرف صدا که دیدم سه نفر یه گوشه نشستن اول نفهمیدم ولی بعد متوجه شدم دونفرشون همون دوستای اون دخترین که بهم شماره داد تیرداد گفت اسمشون چی بود؟ آها آوا و روناک نفرسوم همون کسی بود که داشت می خوند یه دختر بود اما با صدای مردونه واقعا داشتم تعجب می کردم از خود خواننده هم قشنگ تر آهنگ رو می خونه!
هنوز عادت به تنهایی ندارم
باید هرجوریه طاقت بیارم
اسیرم بین عشقو بی خیالی
چه دنیای غریبی بی تو دارم
می ترسم توی تنهایی بمیرم
کمک کن تا دوباره جون بگیرم
یه وقتایی به من نزدیک تر شو
دارم حس می کنم از دست می رم
نمی ترسی ببینی برای دیدن تو
یه روز ازدرد دلتنگی بمیرم
توکه باشی کنارم
می خوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیرم
بپرسم من ازتو چی بوده غیر ازاین تب
کیو دارم به جز تنهایی امشب
می خوام امشب بیفته به پای تو غرورم
نمیتونم ببینم از تو دورم
دارم تاوان دلتنگیمو می دم
کنارتو به آرامش رسیدم
بیا دنیامو زیبا کن دوباره
خدایا ازتو زیباتر ندیدم
نمی ترسی ببینی برای دیدن تو
یه روز ازدرد دلتنگی بمیرم
توکه باشی کنارم
می خوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیرم
بپرسم من ازتو چی بوده غیر ازاین تب
کیو دارم به جز تنهایی امشب
می خوام امشب بیفته به پای تو غرورم
نمیتونم ببینم از تو دورم
(تیتراژ شیدایی از علی لهراسبی)
آوا: وای ایرسا هیچ تغییری نکرده هنوزم صدات همونطوریه برم ببینم خواننده نمی خوان.
پس این ایرسا بوده ولی ایرسا که صداش اینطوری نبود به کل طرلان و حرفاشو فراموش کرده بودم همه ی ذهنم متوجه ایرسا بود!
صداش واقعا عالی بود ولی تعجبم ازاین بود که اگر خودشو نمی دیدم باور نمی کردم که این صدای یه زن باشه!
روناک: بچه ها؟ این دوست جدید تیرداد خیلی مغروره ها!
عجب! پس من درنظر این خانوم مغرورم
آوا: چی می گی روناک پاشا هم هستا!
نه شناختم پس عشق تیرداد این خانومیه که همه رو مغرور می بینه روناک خانوم! این روناکه اینم ایرسا پس اونم آواست دختر مورد علاقه دوست خر خونم!
داشتم برمی گشتم برم که یه آقایی که ظاهرا بهش می خورد جزو سرپرستای ساختمان باشه اومد پشت خوابگاه و پیش دخترا! همزمان سیگارم می کشید آوا یهو جیغ زد و با گفتن اسم ایرسا داد زد! سریع برگشتم ببینم چی شده! ایرسا شدید به سرفه افتاد بود و دستشو هم گذاشته روی سرش، از ترس اینکه براش اتفاقی بیفته دویدم طرفش.
من: چی شده؟ چیزیش شده؟
دختری که فکر می کنم آوا بود گفت: آقای راد ایرسا به بوی سیگار حساسیت داره حالش بد شد! لطفا کمک کنید!
مونده بودم چیکار کنم بالاخره تصمیم گرفتم و توی یه حرکت جلوی چشم دوستاش بغلش کردمو و باسرعت بردمش طرف ماشینم و گذاشتمش عقب و سریع سوار شدم و باسرعت روندم! آوا و روناکم دنبالمون بودن ولی از بس عجله داشتم نتونستم بمونم تا بیان!
زنگ زدم به پاشا و گفتم: الو؟ پاشا؟
پاشا: چه مرگته پسر چرا نیومدی بالا؟
من: ببین پاشا، ایرسا حالش بدشد من می خوام ببرمش بیمارستان بابا بلدی که؟
پاشا: اره اره حالش خوبه؟
من: نه! ببین من اوا و روناکو نیاوردم می تونی بیاریشون؟
پاشا: آوا رو آره ولی روناکو فک کنم تیرداد بیاره!
من: نمیدونم هرکاری می کنید بکنید!
با سرعت روندم تا بیمارستان بابا! بابایی که به خاطر طرلان یا بهتر بگم ایمان ترکش کردم!
ایرسا هنوزم به شدت سرفه می کرد آخه حساسیت قطع بود که به بوی سیگارحساسیت داشته باشی؟ چیزی که اکثر مردم می کشن؟
در بیمارستان ماشینو پارک کردم و ایرسا رو بغل کردمو دویدم توی ساختمون!
من: خانوم بیمار اورژانسی دارم!
پرستار: بفرمایید اونجا!
رفتم توی اتاق که یکی از دکترا دیدم؛ سلام امیر جان خوبی؟
من: خوبم ولی ایشون خوب نیستن!
دکتر بعد از معاینه ایرسا روبه من گفت: حالش خوبه ولی حساسیتش خیلی شدیده. به چی حساسیت داره؟
من: بوی سیگار!

دکتر: عجب! من فعلا میرم مسکن خورده فعلا خوابه!

من: باشه دستتون درد نکنه! یه لطف کنید این اتاق و خصوصی اعلام کنید!

دکتر: حرف صاحب بیمارستانو نمیشه کاریش کرد و با یه لبخند رفت کدوم دکتربود!دکتر صادقی؟ خوب منو شناخت چند سالی می شد نیومده بودم اینجا!

روی صندلی کنار تختش نشستمو ذل زدم به صورتش! ناخودآگاه با طرلان مقایسش کردم واقعا از لحاظ چهره خوشگل تر بود ویه لبخند زدم! چشمم به لباش افتاد واقعا وسوسه انگیزن!



اروم خم شدم و یه بوسه کوتاه روی لباش زدم! بلند که شدم تازه فهمیدم چیکار کردم!احساس گناه می کردم!

همونموقع آوا و روناک باگریه و پشت سرشون پاشا و تیرداد هم اومدن توی اتاق.

آوا: ایرسا؟ ایرسا؟

من: آروم آواخانوم مسکن خورده خوابیده!

بی صدا اشک می ریخت، روناک دستشو گرفت و بوسید! پاشا رفت کنار آوا و یه چیزی در گوشش گفت و آوا اشکاشو پاک کرد!

فقط در این بین من بودم که فکر اشتباهی که کرده بودم افتادم ولی چه اشتباه خوشمزه ای!

پاشا بهم اشاره کرد که بیا بیرون همزمان به تیردادم همینو گفت. سه تایی از اتاق اومدیم بیرون!

پاشا: امیر ایرسا چش شده؟

من: یعنی آوا بهت نگفته؟

پاشا: آوا یه سر داشت گریه می کرد!

تیرداد: روناکم همینطور؟

من: اوه اوه شماهم حتما وظیفه خطیر ساکت کردنشو به دوش می کشیدین نه؟

تیرداد: خفه بابا! آبجیم چی شده؟

با تعجب گفتم: آبجیت؟

تیرداد: اره دیگه ایرسا؟

من: اها الان حالش خوبه! به بوی سیگار حساسیت داره!

تیرداد زد زیر خنده: اوه اوه بیچاره شوهرش حق آوردن سیگارم نداره!

یه لحظه به این فکر کردم که یعنی منم سیگار می کشم؟ اونموقع ایرسا با تفنگ میفرستدم اون دنیا! از این فکر خندیدم! تیرداد گفت: پسره ی شیطون چه فکر شومی می کنی که می خندی ها؟ نکنی کار غلطی کردی ها؟ پارسا به خدا .... با عصبانیت ساختگی ادامه داد: یه مو از سر آبجیم ک شده باشه ...

من: جمع کن بابا آبجی آبجی راه انداخته اینجا!

پاشا: بس کنید بریم بیرون. ایرسا کی مرخص میشه؟

من: یک ساعت دیگه من برم کاراشو انجام بدم شما برید بیرون!

تیرداد: اوکی!

رفتم طرف پذیرش و کارای ایرسا رو انجام دادم داشتم می رفتم طرف اتاق ایرسا که با یکی از پزشکا برخورد کردم؛ سر بلند کردم که عذرخواهی کنم که در کمال نا باوری بابامو دیدم وای حالا دیگه نمیذاره برم! اه لعنتی!

بابام: امیرپارسا؟

من: اشتباه گرفتید من سالاری هستم!

وای اینو چرا گفتم؟ سالاری چیه! سالاری که فامیل ایرساس اه!

بابا: امیر خودتی!

من: چی می گید! فک کنم اشتباه گرفتید من سامان سالاری هستم!

بابا: امیر چرت نگو! برو بالاتوی اتاقم!

من: آقای محترم من عذرمی خوام ازتون من باید برم دخترعموم منتظرمه!

بابا دستمو گرفتو کشید و با خودش برد توی اتاقش! مجبور شدم بشینم!

بابا: امیر تو خیلی بیرحمی خیلی! می دونی مادرت بعد از رفتنت چی شد؟ دوتا سکته زد!خواهرت اونقدر گریه کرد که مجبور شدیم با قرص خواب بخوابونیمش؛ باتلاشهای روانشناس تازه حاضرشد که از اتاقش بیاد بیرون! منم که ....

نگاش کردم واقعا توی این یکسال و نیم بابا پیر تر شد بود! دیگه نمی تونستم بمونم اگه میموندم و گوش می دادمعذاب وجدانم مجبورم می کرد تهران بمونم 1

بلند شدم و گفتم: من گفته بودم اشتباه گرفتید آقای محترم!

بابا: امیر بشین! تو واقعا نمیدونی یه پدر خیلی راحت می تونه پسرشو بشناسه؟

حرفش اونقدر قاطعانه بود که مجبور شدم بشینم!

بابا: اون چیه دستت؟

وادار شدم که برگه پذیرشو بدم بهش!

هر لحظه قیافه اش ترسناک تر و عصبانیتر میشد!

بابا بلند شد و وگفت: این همون دختریه که باعث شد تو بری درسته؟

من: نه اشتباه نکنید!

بابا: چرا خودشه! من اجازه نمیدم همچین کسی توی بیمارستانم باشه!

و به طرف اتاق ایرسا حرکت کرد؛ توی راهرو هرکاری کردم نتونستم جلوشو بگیرم، دراتاقو باز کرد و رفت بالای سر ایرسا! آوا و روناکم توی اتاق نبودن!

بابا بالای سر ایرسا ایستادو چند دقیه ذل زد توی صورتش! بابا: این دختر نمی تونه همچین کاری کرده باشه؛ امیرپارسا این کیه؟

نمیدونستم چه جوابی بدم. توی یه مدت چند ساعت یه حس جدید به ایرسا پیدا کرده بودم؛ احساسی که خودمم نمی دونم چی بود!

بابا: آرومتر پرسید: امیر پرسیدم این دختر کیه؟ این کیه که چهره اش اینقدر معصوم.خوشگله؟

من: هم تیمیمه!

بابا: هم تیمی؟

من: من برای المپیاد اینجا هستم نه چیز دیگه این دخترم همتیمیه! هم تیمیای دیگه امم توی حیاطن! لطف کنید مرخصش کنید باید بریم!

بابا: تو که قصد برگشتن به بوشهرو نداری؟

من: من از اولشم برای برگشتن به تهران نیومده بودم!

بابا: امیر پارسا؟

من: ایرسا رو مرخص کن!

بابا: اون همتیمیته ولی مریض منه من می گم کی مرخص بشه!

من: لطفا ....... سخت بود خواهش کنم اونم از پدری که به جای جبران زحماتش ترکش کردم!

بابا: من ولت نمی کنم!

پاشا و تیرداد اومدن توی اتاق و با دیدن بابا از تعجب همونجا خشک شدن!

تیرداد: س. سسلام!

پاشا به خودش مسلط شدو گفت: سلام آقای دکتر! خانم سالاری چطورن؟

ایول پاشا! به این می گن رفیق؛ تیرداد که اصلا ضایع کرد ولی پاشا انگار بابارونشناخته جواب داد!

من: سلام! خانم فرشادی و معتمد کجان؟

تیرداد: پیش خانوم سالاری بودن که اومدن بیرون! موقع مرخص کردن خانوم سالاریه!

همون موقع ایرسا هم چشماشو باز کرد؛ با باز کردن چشماش یاد بوسه ای افتادم که ناخودگاه ازش گرفتم و یه لبخند روی لبم جا گرفت که از چشما ی تیز بابا و پاشا و تیرداد دور نموند!

ایرسا: دکتر؟ من می تونم مرخص بشم؟

بابا که انگار داره با یه بیمار آشنا حرف می زنه گفت: دخترم تو چقدر عجولی؟

ایرسا: من عجول نیستم؛ فقط دوست دارم تا موقعی که خودم پزشک نشدم بیمارستان نیام!

چقدر از این حرفش خوشم اومد. معلوم بود بابا هم خیلی از ایرسا خوشش اومده چون یه لبخند پررنگ زد!

بابا: پس حتما رشته ات تجربیه!

ایرسا: عشق من تجربیه!

بابا: چه خانوم مطمئنی حالا منم بهت اطمینان بدم که تا امشب اینجایید؟

ایرسا لبخندی زد که زیباییشو دوچندان کرد و گفت: آقای دکتر؟ اینقدر از این دختر نازک نارنجی خوشتون اومده که می خواین اضاف کاری نگهش دارین؟ با این حرفش همه زدیم زیر خنده! این ایرسا واقعا زبون داشت!

بابا: اضاف کاری چیه دخترم! مگه پدر واسه دخترش اضاف کاری می ده؟

ایرسا: خوب حالا پدرجون یه زحمتی بکشید این برگه ترخیص منو یه امضای ناقابل بزنید که دخترتون از تماشای درودیوار خسته شد بابا خندید و گفت: دختر تو خیلی شیطونی!

ایرسا: خوب نه می دونید چیه من فکر می کنم، بیمارایی که حساسیت دارن رو حدودا 3 تا 5 ساعت توی بیمارستان نگه می دارن اونم به میزان شدت حساسیتشون!

بابا: این اطلاعات دقیق رو از کجا داری؟

ایرسا: از منبعی مطمئن، موجه و قابل اطمینان به نام اینترنت به علاوه علاقه ی فراوان به مباحث پزشکی!

بابا: حرف راست و نمیشه که انکار کرد ×

ایول ایرسا! اگه بابا تا شب مرخصش نمی کرد منم مجبور می کرد بمونم! بابا به هم نگاه کرد و از در بیرون رفت.

تیرداد: امیر بابات بود نه؟

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
ایرسا: چشمامو که باز کردم با یه پزشک برخوردم امیرپارسا و تیرداد و پاشا هم بودن؛ ولی آوا و روناک نبودن!
با هزار جور ترفند و دلیل دکترو راضی کردم که مرخصم کنه!
تیرداد گفت: امیربابات بود نه؟
از این حرف تیرداد تعجب کردم و مشتاق به حرفاشون گوش دادم!
پاشا: امیر کارت زاره بابات دیدت نه؟ چیزی گفت؟
امیر: بردم توی دفترشو از حال مامان و خواهرم گفت!
تیرداد: امیر خیلی نامردی خیلی ...!
امیر نشست روی صندلی و سرشو بین دستاش گرفت و گفت: بسه تیرداد چقد می گین آره نامردم چیکارکنم خوب شد!؟
پاشا: اون ارزششو نداره امیر باور کن ارزششو نداره که اینطوری قید خانواده اتو بزنی!
امیر با عصبانیت به پاشا نگاه کرد و گفت: پاشا درست حرف بزن دربارش!
تیرداد: ماهرجور دلمون بخواد دربارش حرف میزنیم اقای امیرپارسا راد! کاش چشماتو باز می کردی می دیدی به خاطر چیزی که ارزششو نداره داری زندگیتو تباه می کنی!
بحثشون داشت بالا می کشید، برای اینکه موضوع بحثشونو منحرف کنم گفت: داداش پاشا؟
پاشا: جونم؟

نظرات
Comments

    این نظر توسط مرسا در تاریخ 1394/9/29 و 23:33 دقیقه ارسال شده است

    سلام هنوز منتظر ادامه رمان هستم ممنون میشم زود تر قرار بدید


    این نظر توسط مرسا در تاریخ 1394/9/22 و 13:50 دقیقه ارسال شده است

    سلام تا اینجای رمان را پسندیم لطفا زودتر pdf را بزارید ..ممنون
    پاسخ : به زودی کلی رمان تو سایت قرار میدیم
    لطفا تا جمعه صبرکنید


    این نظر توسط ندا در تاریخ 1394/9/9 و 0:46 دقیقه ارسال شده است

    پس بقیه اش کو؟؟؟
    پاسخ : به زودی رمان بیشتری قرار میدیم.
    ادامه رمان رو هم به صورت فایل pdf به زودی اضافه میکنیم


    این نظر توسط reyhanrh در تاریخ 1394/6/19 و 0:12 دقیقه ارسال شده است

    سلامكامل شده ي اين رمان كي مي ذاريد؟
    پاسخ : مسافرت بودم,الان هم دارم برمیگردم,رسیدم تهران کاملشو میزارم.چندتا رمان دیگه هم میزارم


دیدگاه شما

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
استيكر تلگرام اسم پروفايل استيكر اسم استيكر متحرك
تبلیغات
ناحیه کاربری
آمار سایت
آرشیو
خبرنامه
تبلیغات متنی ماهیانه 5 هزار تومان

Www.Persianhab.IR

تبلیغات متنی ماهیانه 5 هزار تومان

Www.Persianhab.IR

تبلیغات متنی ماهیانه 5 هزار تومان

Www.Persianhab.IR

تبلیغات متنی ماهیانه 5 هزار تومان

Www.Persianhab.IR

تبلیغات متنی ماهیانه 5 هزار تومان

Www.Persianhab.IR

تبلیغات متنی ماهیانه 5 هزار تومان

Www.Persianhab.IR

تبلیغات متنی ماهیانه 5 هزار تومان

Www.Persianhab.IR

تبلیغات متنی ماهیانه 5 هزار تومان

Www.Persianhab.IR